همسفر

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بريم

سرنوشتمون يکی هر دو مون مسافريم

تازه از راه رسيدم هنوزم خسته رام

همسفر تنها نرو ، بذار تا منم بيام

سخته دل کندن از اين شهر و دل بستگی ها

موندن از خونه جدا ، با همه خستگی ها

جون به لبهام رسيده تا به کی دربدری

گرد غربت روتنم ، که بازم بايد بری

بذار تا خستگی از اين تن خسته بره

سخته دل بستگی از شهر دل بسته بره

اگه بذاری بيام ، من ميشم سنگ صبور

گوش به قصه هات ميدم ، شهر غربت راه دور


بیگانگی

ميروم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم

بايد آخر من به اين بيگانگي عادت کنم

آشنايي کو که جان در پاي مهرش افکنم

آتش عشقي چه شد تا من بر آن دامن زنم

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

لحظه ها را مي کشم با روز و شب کاري ندارم

با همه بيگانه ام جز غصه غمخواري ندارم

ميروم عاقبت ديوانه اي پيدا شود

همزبون اين دل شوريده رسوا شود

ميروم تا عاقبت ديوانه اي پيدا شود

همزبون اين دل شوريده رسوا شود

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

تا تو بودي زندگي سرشار از لطف و صفا بود

اين دل ديوونه با مهر و وفايت آشنا بود

گر چه بي تو زندگي آهنگ زيبايي ندارد

ميروم چون عشق من در قلب تو جايي ندارد

ميروم چون عشق من در قلب تو جايي ندارد

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب


نماز عشق

خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی

توام زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمون می شدی از اینکه عشقو آفریدی

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم

نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهای

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی

توام زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمون می شدی از اینکه عشقو آفریدی

بگو هرگز سفر کردی.سفر با چشم تر کردی؟

کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی؟

ز شهر آرزوهایی به ناکامی گذر کردی؟

گل امیدتو پرپر به خاک رهگذر کردی؟

خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی

توام زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمون می شدی از اینکه عشقو آفریدی


بت شکن

ای آمده با شعر ، ای رفته با گريه

ای خط دلتنگی ، از بغض تا گريه

با من صبورانه ، سر کردی و ساختی

اما چه بی حاصل ، دردامو نشناختی

تا زندگی بوده ، قصه همين بوده

پشت سر خورشيد ، شب در کمين بوده

ما هر دو بازيچه ، در بازی نيرنگ

قربانی يک بت ، سر تا به پا از سنگ

تو بت پرست اما ، من بت شکن بودم

بايد که بت می مرد ، جايی که من بودم

بت خانه شد اما ، محراب عشق من

فرمان بت اين بود : از عشق دل کندن

بت را شکستم من ، بت خانه شد خالی

با خود تو را هم برد ، آن پوچ پوشالی

قربانی بت شد ، ايمان و پيوندم

من هم ز جای خويش ، بت خانه را کندم

اکنون نه بت مانده ، نه تو نه فردايی

اين بت شکن مانده ، با زخم تنهايی


بهار من گذشته شاید

چرا تو جلوه ساز اين بهار من نمی شوی

چه بوده آن گناه من که يار من نمی شوی

بهار من گذشته شايد

شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خيال من

چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من

بهار من گذشته شايد

تو را چه حاجت نشانه من

تويی که پا نمی نهی به خانه من

چه بهتر آن که نشنوی ترانه من

نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی

نه رهگذاری از تو آرد ، گهی برای من پيامی

بهار من گذشته شايد

غمت چو کوهی به شانه ی من

ولی تو بی غم از غم شبانه ی من

چو نشنوی فغان عاشقانه ی من

خدا تو را از من نگيرد ، نديدم از تو گر چه خيری

به ياد عمر رفته گريم ، کنون که شمع بزم غيری

بهار من گذشته شايد


صدای بارون

بوي موهات زير بارون ، بوي گندم زار نمناک

بوي سبزه زار خيس ، بوي خيس تن خاک

جاده هاي مهربوني ، رگاي آبي دستات

غم بارون غروب ، ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل ياس ، دست تو بازار خوبي

اشک تو بارون روي ، مرمر ديوار خوبي

اي گل آلوده گل من ، اي تن آلوده ي دل پاک

دل تو قبله ي اين دل ، تن تو ارزوني خاک

بوي موهات زير بارون ، بوي گندم زار نمناک

بوي سبزه زار خيس ، بوي خيس تن خاک

ياد بارون و تن تو ، ياد بارون و تن خاک

بوي گل تو شوره زار ، بوي خيس تن خاک

هميشه صداي بارون ، صداي پاي تو بوده

همدم تنهايي هام ، قصه هاي تو بوده

وقتي که بارون مي باره ، تو رو ياد من مياره

ياد گلبرگاي خيست ، روي خاک شوره زاره

اي گل آلوده گل من ، اي تن آلوده ي دل پاک

دل تو قبله ي اين دل ، تن تو ارزوني خاک